![]() سه شنبه، 13 مرداد، 1383 به نام تکسوار جهان هستی
ناقه سيارمن آهوی تاتارمندرمن درهم و ديتار من اندک و بسيارمن دولت بيدارتيزترک گام زن منزل ما دور نيست دلکش زيباستی شاهد رعناستی روکش حور راستی غيرت ليلاستی دختر صحراستی تيزترک گام زن منزل ما دور نيست در افتاب غوطه زنی در سراب هم به شب ماهتاب تند روی چون شهاب چشم تونا ديده خواه تيز ترک گام زن منزل ما دور نيست لکه ابر روان کشتی بی باد بان مثلخضر راه دان بر سبک هر گران لخت دل سار بان تيزترک گام زن منزل ما دور نيست شام تو اندريمن صبح تواندر قرن ريگ درشت وطن پای ترا ياسمن ای چو غزال ختن تيزترک گام زن منزل ما دور نيست مدز سفر پاکشيد در پس تل آرميد صبح مشرق دميد جامه شب پر دريد باد بيابان وزيد تيزترک گام زن منزل ما دور نيست
![]() ![]() به نام خدا
ای که از يار نشاط می طلبی يار کجاست همه يارند و ولی يار وفادار کجاست تا نه پرسند به خوبان غم دل نتوان گفت ور بپرسند بگو قوت گفتار کجاست در خرابات مغان هوش مجويد ز ما هم مستيم ودر اين ميکده هوشيار کجاست
عبدالله براهویی
بيوفا يارم کرده غم بارم بشنو ای آ شنا از دل زارم بين ما هر چه بود زير چرخه کبود شد نهان هر چه بود نبود روز شب نالم اشک و خون بارم سينه غم را من زغم زارم
عبدالله براهویی عاشق شده ام گواهم اين است درد دل بی پناهم اين است جز درد نرويد از گل من من باغ غمم گياهم اين است شد موی سرم به رنگ کافور پايان شب سيا هم اين است با مرگ هميشه در ستيزم در زنده دلی گواهم اين است بارد بر وفا اگر تير واپس نرم که راهم اين است جو شد سر خون به دل زند موج من بحر غمم وفايم اين است
عبدالله براهویی
کامی نه رانده ايم دل از دست داده ايم گمراه و سر بسينه نهاده ايم چون گوهر رميده بدرگاه ساحلم بر حسرت نوازش دستی فتاده ایم محروم و از نياز رقيبان شب نشين چون شمع مرده ای به مزاری فتاده ايم
![]() بنام ان که زيباست وزيبایی را آفريد
دربهار سبز عاشق شدم تا برگ ريز پاييزولي اکنون که برگها مي پژمرند چگونه ميتوان عاشق شد قلب ادمي کوچک است کوچکتر از انکه عشق سرما وگرما با هم دران جاي بگيرد تا اخر روزهاي تابستان ولي اکنون که برفها مي درخشند چگونه ميتوان هنوز عاشق شد نه راه عشق و رنج از هم جداست ولي افسوس که دوست داشتم وهرگز باورم نمي شدکه اين نيز مثل هرچيز ديگر خواهد گزشت وازشيریني عشق تنها رايحه ی تلخ درجان من باقي خواهدماند
![]()
به داغ نامردان سوختم اي اشک توفاني به تنگ امد دلم زين زندگي اي مرگ جواني در اين مکتب نمي دانم چه رمز مهملم يا رب که ني مغني شدم ني نامه و ني زيب عنواني از اين ازادگي بهتر بود صد ره به چشم من صداي شيون وزنجير و قيدکنج زنداني ![]() اول دفتربنام معبودی که هميشه اوست لايق پيشانی انسان که اشرف مخلوقات است برپاهای خودافکنده می بيند ![]() مناجات به درگاه حق تعالی يا رب مکن از لطف پريشان ما را هرچه که است جرم وعصيان ما را ذات توغنی وما همه محتاجيم محتاج به غير خود مگردان مارا ای جمله بی کسان عالم را کس يک جو کرمت تمام عالم را بس من بی کسم و کس ندارم جز تو يارب تو به فرياد من بی کس رس يا رب دل پاک و جان آگاهم ده آه شب وگريه سحرگاهم ده در راه خود اول زخودبيخودم کن بيخود چو شدم بخود راهم ده عبدالله ![]() منسوخ شد مروت ومعدوم شد وفا زين هر دو نام ماند چو سيمرغ وکيميا شدراستی خيانت وشد زيرکی سفه شد دوستی عدوات و شد مردانگی جفا دل جز ره عشق تو نپويد هرگز جز محبت و درد تو نجويد هرگز صحرای دلم را عشق تو شورستان کرد تا مهر کس در آن نرويد هرگز شمع دانی به پروانه چه گفت گفت ای عاشق بيچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد گفت طولی نکشد نيز تو خاموش شوی جوانی شمع راه کردم که جويم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را کنون با بار پيری آرزومندم که بر گردم بدنبال جوانی کورراه زندگانی را عبد الله ![]() مرا در طابوتي زچوب تاک کنيد در راه خرابات مرا خاک کنيد علم دهيد با آب خرابات مغان آنگاه بگزاريد مرا بر شانه مستان نريزيد برگورم جز شراب نياريد در ماتمم جز رباب
حسين فيضي ![]() اي نام غمت ترانه من عشق تو همه بهانه من اي مرغ سفيد آشنايي بازاه به آشيانه من عشق تو جنون ديگراني با نغمه وبا ترانه من از غمت اي نازنين عزم سفر مي کنم قبله خود بعد از اين سوي دگر مي کنم ميروم و ميربم داغ جفايت به خويش هجر وصال تو را خاک به سر مي کنم تا نخورد ديگري باز فريب تورا در همه جا ار غمت غلغله در مي کنم غصه جوي تورا اي بت نا آشنا با دل پر غصه و ديده تر مي کنم
عبدالله براهوي ![]() گرزلف پريشانش در دست صبا افتد هرجا که دلي باشد دردام هواافتد هر کس به تمناي فال از رخ اوگيرند بر تخته ي فيروزي تا قرعه ي که را افتد آن باده که دل مارااز غم دهد آزادي پر خون جگرگردد چون دور به ما افتد ما کشتي صبرخويش در بحرغم افکنديم تا آخر ازين طوفان هر تخته کجا افتد احوال دل حافظ از دست غم حجران چون عاشق سرگردان کز دست جدا افتد عبدالله براهوي
|